کتاب بلقیس نزار قبانی با ترجمه اهورا امید
| | | | |

بلقیس نزار قبانی ترجمه و اجرای اهورا امید

به نام یزدان ِ خردمند و دادگ

اجرای متن بلقیس – نزار قبانی – شعر بلقیس ترجمه اهورا امید

مرثیه بلقیس

نزار قبانی

اهورا امید

2026

نشر قلب سبز

تیراژ چاپ نخست : دوهزار نسخه

تاریخ چاپ اول : 1405

شماره مرکز پخش : 09905656616

 سامانه فروش : https://vahishan.ir/  

کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به مترجم می باشد .

تقدیم به همه آنان که تازیان زمینشان زدند

شعر این گنج ِ گوهر بار ِ  در هر زبان و خاکی ، جلوه‌‌ای شگرف و متفاوت دارد. در هر ریخت زبانی به گونه‌ای نابیسوان به مسائل نگاه شده و این موضوع باعث غنی‌تر شدن و زیباتر شدن ادبیات جهان می‌شود. در این بین

ادبیات عرب یکی از روح‌نوازترین این شگفتی ، را در خود دارد

یکی از بهترین شاعران ادبیات عرب نزار قبانی است .

شاعری که عشق را به خوبی در واژگان به دام می‌اندازد.

او روان  مُرده را با عشق زنده می‌کند و به او یاد می‌دهد که چگونه باید از عشق سخن گفت، چگونه عاشق شد و چگونه در راه آن، تمامِ خود را فدا کرد.
وی فرزند عاشق اما غمگین ادبیات جهان است. زندگی بر او تا می‌توانسته سخت گرفته؛ اما شکست‌های پی در پی او را از پا نینداخته و تا آخر عمرش همچنان رو به جلو در حرکت بوده است. نبوغ و توانایی نزار قبانی متفاوت و الهام‌بخش شاعران زیادی شده است.

سال‌های کودکی و نوجوانی نزار قبانی

نزار قبانی در تاریخ 21 مارس 1923 در دمشق، پایتخت کشور سوریه، متولد شد. مادر او خانه‌دار و پدرش کارخانه‌‌ کوچکی برای تولید حلواهای عربی داشت. آن‌ها چهار فرزند داشتند و زندگی سطح متوسطی را می‌گذراندند

.

نزار در شهری چشم به جهان گشود که مرکز تحولات سیاسی و اجتماعی زیادی بود و به شکل مستقیم و عمیقی با تحولات جامعه روبه‌رو شد. در سال‌های کودکی این شاعر، دمشق محل جنگ در مقابل فرانسوی‌هایی بود که قصد اشغال و غارت سوریه را داشتند. محله‌ی آن‌ها نیز در مکان خطرناکی قرار داشت و او از نزدیک گرد و غبار و فشار جنگ را حس می‌کرد. پدرش انقلابی بود و مقاومت را جزو مهم‌ترین اصول زندگی خود می‌دانست. او کودکی کنجکاو و جسور بود و مبارزه و مقاومت را از اطرافیان خود می‌آموخت و از خشم آن‌ها خشمگین و از شادی آن‌ها مسرور می‌شد.

نزار درباره‌ی پدرش می‌گوید: «وقتی سربازان سنگال ساعت اولیه‌ی صبح با اسلحه و آرایش جنگی ریختند توی خانه‌مان و پدرم را با خود بردند و سوار زره‌پوش به زندان صحرایی تدمر منتقل کردند، آن روز فهمیدم پدرم برای کار دیگری غیر از شیرینی‌پزی تلاش می‌کرده است.»

محیطی که در آن زندگی می‌کرد محیط مدرن و رو به رشدی نبود و زندگی مردم با باور‌های سنتی و متعصبانه گره خورده بود. خانواده‌ی قبانی نیز از این مسئله مستثنی نبودند بنابراین خودسرانه برای دخترشان تصمیمی گرفتند. آن‌ها می‌خواستند او را وادار به ازدواج با کسی کنند که تصور می‌کردند برای او همسری مناسب است. او از این تصمیم راضی نبود و دست به خود کشی زد. مرگ خواهر برای نزار قبانی بسیار دردناک بود و او را از جامعه‌ی سنتی و متعصب آن‌دوره منزجر کرد. او سعی داشت با تعصب و افکار نادرست روزگار خود بجنگد و از آن احساس شرم می‌کرد

.

کار و تحصیلات نزار قبانی

نزار قبانی دیپلم خود را در رشته فلسفه و ادب در دمشق گرفت. مدرسان و آموزگاران او همگی فرانسوی بودند و نظام تحصیلی دمشق نیز به زبان فرانسه بود؛ بنابراین از همان زمان به زبان فرانسه مسلط شد. استادان فرانسوی او باعث آشنایی‌اش با ادبیات برون‌مرزی شدند و عشق و علاقه به شعر در او شدت گرفت. اشتیاق و علاقه‌ او به شعر و فلسفه وصف شدنی نبود. از همان سال‌ها شعر گفتن را آغاز کرد گرچه هنوز خام و بی‌تجربه بود؛ اما شعر‌هایی می‌گفت که باعث تحسین اطرافیان و معلمانش می‌شد. او در دانشگاه رشته حقوق را انتخاب کرد و آن را ادامه داد. پس از فارغ التحصیلی تصمیم گرفت که در وزارت خارجه سوریه به کار بپردازد. قبانی علاقه داشت اصلاحاتی در سیستم دولتی سوریه ایجاد کند، پس حدود بیست سال در آن‌‌جا به کار پرداخت

.

. نزار قبانی هیچ‌گاه خود را محدود به کشوری ندانست که در آن زندگی می‌کرد و سعی کرد تا در حد توان با مکان‌های مختلف و آیین‌های متفاوت آشنا شود و او اظهار می‌کند سفرهایش بخشی از شخصیت او را شکل داده‌اند و روح خود را در مسیر‌هایی جا گذاشته که پیموده است. سرانجام در سال 1966 استعفا کرد و تصمیم گرفت تنها به شعر گفتن بپردازد. شعر گفتن کاری بود که باعث تسکین او در مقابل رنج‌ها و مشکلات می‌شد و دوست داشت بقیه‌ زندگی خود را برای ترمیم درون خود سپری کند. همچنین او شعر گفتن را نوعی مبارزه تلقی می‌کرد و مطمئن بود که روزی اشعارش افکار انسان‌ها را تغییر خواهد داد

.

در بخشی از یادداشت‌هایش، در توضیح انگیزه‌ی شعر‌گفتنش می‌گوید: «می‌پرسند چرا: چرا شعر می‌نویسی؟ من برای این شعر می‌نویسم که فضای شادمانی در جهان بزرگ‌تر و فضای اندوه کوچک‌تر شود. شعر می‌نویسم تا جو جهان را دگرگون کنم… آفتاب را مهربان‌تر، آسمان را آبی‌تر و شوری دریا را کمتر کنم…. چرا شعر می‌نویسم؟ چون پاره‌ای از بلندپروازی‌های من این است که جغرافیای جهان عرب را با کلمات تغییر دهم. شاید این کار وقت زیاد، عرق‌ریزی بسیاری و سرشک‌افشانی گرانبار اقتضا کند…»

روایت زندگی شخصی و عاشقانه نزار قبانی

نزار قبانی زندگی دردناکی داشت. در هر مرحله از زندگی او ناکامی‌هایی دیده می‌شود که باعث شده تنها‌تر و غمگین‌تر از پیش شود. او در ابتدا با زنی ازدواج کرد که زهره نام داشت و حاصل این ازدواج دو فرزند بود. این ازدواج ناکام ماند چرا که آن‌ها زندگی بدون عشقی داشتند و به خاطر تفاوت‌های شخصیتی مدام به مشکل برمی‌خوردند؛ در نتیجه تصمیم به جدایی گرفتند. مدتی پس از این جدایی نزار قبانی تصمیم به ازدواج با زنی معلم به نام بلقیس الراوی گرفت که حاصل این ازدواج نیز دو فرزند به نام‌های زینب و عمر بود. آن‌ها زندگی سراسر عشقی داشتند و تبدیل به نماد عشق برای دیگران شدند؛ هرچند که این خوشی پایان تلخی داشت. در سال 1981 در حادثه بمب‌گذاری سفارت سوریه بلقیس جان خود را از دست داد.

این حادثه نزار قبانی را ویران کرد

. او آن‌چنان بلقیس را دوست داشت که بیشتر اشعار خود را برای او گفته بود

و شعرهای این شاعر در برابر عشق به بلقیس کم می‌آوردند.

یکی از پسرهای وی نیز بر اثر بیماری قلبی از دنیا رفت و وجود شاعر را رنجورتر از قبل کرد. او پس از مرگ بلقیس نتوانست زندگی در سوریه را تاب بیاورد و تصمیم گرفت از کشور خارج شود. شعرهای شاعر پس از مرگ همسرش صورتی تلخ و شکایت‌آلود پیدا کردند به طوری‌که با خواندن آن غمی تلخ بر جان خواننده می‌نشیند.

یکی از مشهورترین اشعار نزار قبانی، با عنوان «دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس»

سروده‌ای است که شاعرِ عاشق پس از فراق ابدی معشوق آفریده است. بندهای از این شعر را می‌خوانیم.

«او می‌دانست مرا خواهند کشت

و من می‌دانستم او کشته خواهد شد

هر دو پیش‌گویی درست درآمد

او چون پروانه‌ای بر ویرانه‌های عصر جهالت افتاد

و من در میان دندان‌های عصری که

شعر را

چشمان زن را

و گل سرخ آزادی را می‌بلعد

در هم شکستم. …..

وقتی زنی زیبا می‌میرد

زمین تعادل خود را از دست می‌دهد

ماه صد سال عزای عمومی اعلام می‌کند

آثار نزار قبانی


به نزار قبانی لقب شاعر زن و عشق می‌دهند چرا که او بسیار در وصف زنان و زنانگی نوشته و عشق به زن را محور اصلی زندگی می‌داند. عشق او به بلقیس سبب شد تا هر نوع مادیاتی در ذهنش رنگ ببازد و تنها چشمانش به احساس و عواطف گره بخورد. او بیش از سی دفتر شعر در وصف عشق نوشته

و نشان داده که عشق والاترین مفهوم زندگی او است .

  ۱۳۸۴ – قصاید خشم برانگیز و دمشق (ترجمه: علی زمانی علویجه)

  ۱۳۸۴ – باران یعنی تو برمی‌گردی (ترجمه: یغما گلرویی)

  ۱۳۸۴ – بیروت، عشق و باران (ترجمه رضا عامری)

  ۱۳۸۶ – عشق پشت چراغ قرمز نمی‌ماند (ترجمه: مهدی سرحدی)

  ۱۳۹۳ – نزار قبانی، عاشقانه سرای بی‌همتا (ترجمه:‌رضا طاهری)

  ۱۳۵۶ – داستان من و شعر (ترجمه: غلامحسین یوسفی و یوسف بکار)

  ۱۳۸۰ – بلقیس و عاشقانه‌های دیگر (ترجمه: موسی بیدج)

  ۱۳۸۳ – در بندر آبی چشمانت (ترجمه: احمد پوری)

  ۱۳۸۴ – تا سبز شوم از عشق (ترجمه: موسی اسوار)

  ۱۳۸۸ – صد نامه‌ی عاشقانه  (ترجمه: رضا عامری)

  ۱۳۹۲ – گنجشک‌ها ویزا نمی‌خواهند (ترجمه: انسیه سادات هاشمی

  ۱۳۹۳ – ماهرانه بازی کردم؛ این هم کلیدهایم (ترجمه: انسیه سادات هاشمی )

  ۱۳۹۴ – عشق ما روی آب راه می‌رود  (ترجمه: مجتبی پورمحسن و مهرناز زاوه)

  ۱۳۹۷ – کوچ پنجره‌ها (آخرین دست نوشته‌های نزار قبانی به نام ابجدیة الیاسمین، ترجمه: حمید رحمانی)

  ۱۳۹۷ – به بیروت با عشق (ترجمه: قاسم ساجدی)

  ۱۳۹۸ – دوستت دارم امضای من است (شورانگیزترین ترانه‌های نزار قبانی – ترجمه: اصغر علی‌کرمی)

سال‌های پایانی زندگی نزار قبانی

نزار قبانی در سال‌های پایانی زندگی‌اش از سیاست زده شده بود و از آن نفرت داشت. گرچه بیش از بیست سال از عمل خود را برای حکومت کار کرده بود اما خستگی و فشار کار طوری بر بدنش نشسته بود که تصمیم گرفت تا حد امکان از محیط کاری‌اش دور باشد و به شاعری بپردازد و هر روز از هر حاشیه و توجهی دور‌تر و دورتر می‌شد.  از سمتی دیگر ‌شکست‌ها و سختی‌هایی که نزار قبانی در طی زندگی خود متحمل شد باعث شده بود تا در اواخر عمر خود تبدیل به مردی غمگین، خسته و تنها شود. تحمل کردن سوریه برای او به شدت سخت بود بنابراین تصمیم گرفت به سوئیس و فرانسه برود.

 مدتی را در این دو کشور گذراند و سپس تصمیم گرفت به لندن برود. زندگی در لندن بیش از هر جای دیگری برای او آسان بود چرا که پیش‌تر مدت زمانی را در آن‌جا گذرانده بود و نسبت به لندن تعلق خاطر داشت. پس از مدتی حال جسمانی او وضعیت بدی پیدا کرد و راهی بیمارستان شد. او نوشتن شعر را حتی در بیمارستان نیز کنار نگذاشت و قسمت‌هایی از کتاب کوچ پنجره‌ها را در آن جا نوشت. سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی بر اثر بیماری قلبی از دنیا رفت. گرچه در لندن دار فانی را وداع گفت اما به درخواست خود او در کشور سوریه به خاک سپرده شد


[1]- قبانی، نزار، پنهان‌نوشته‌های یک عاشق قرمطی، ترجمه‌ی رضا انصاری راد، تهران، چشمه، 1395، صفحه‌ی 10

[۲]- قبانی، نزار، تا سبز شوم از عشق، ترجمه‌ی موسی اسوار، تهران، سخن، 1382، صفحه‌ی 64 و 65

[۳]- قبانی، نزار، در بندر آبی چشمانت، ترجمه‌ی احمد پوری، تهران، چشمه، 1377 ، صفحه‌ی 51_ 56

[۴] – عشق ما روی آب راه می‌رود، نزار قبانی، ۱۳۹۳: ص ۲۱، نشر مروارید

https://www.avangard.ir

به جای مقدمه :

در بازگردانی و ترجمه این متن تلاش شده است که حال و هوای متن را به سرزمین اندوهگین ایران نزدیک کنم تا مخاطب و خواننده همزاد پنداری عمیق تری با حادثه ی مرگ بلقیس ( مرگ همه بلقیس های بی گناه ) داشته باشد .

اهورا امید به سال 1405 شمسی / رقه / ری / طهران / انشان

  برای شنیدن نسخه ی صوتی این متن کد زیر را اسکن کنید      

بخش های از کتاب بلقیس به ترجمه اهورا امید

دوازده گل‌سرخ بر موهای بلقیس

مرا خواهند کشت
او می‌دانست
و من می‌دانستم

 او کشته خواهد شد


پیش گویی ها درست درآمد

 
او، چون پروانه‌ای، بر ویرانه های سده ی جهالت افتاد


و من درمیان دندان‌های امتی که
شعر را
چشمانِ زن را
و گل سرخِ آزادی را می‌بلعد
شکسته ترین …

@@@@@@@@@@

می‌دانستم او کشته خواهد شد
او سپنته بود در تاریخ ِ دیوها
زلال و روان  در سده ی اپوش ها
انسان در سده ی آدمکشان
لعلی نایاب بود
میان تلی از کثافت
زنی بود اصیل
میان انبوهی از زنان مصنوعی

@@@@@@@@@@


می‌دانستم او کشته خواهد شد
زیرا چشمان او روشن بود چون دو رود یاقوت
موهایش دراز بود چون شب های طهران
این سرزمین
این همه سبزی را
نقش هزاران سرو را
در چشمان بلقیس
تاب نیاورد

@@@@@@@@

می دانستم او کشته خواهد شد
زیرا جهت نمای غرورِ او
بزرگتر از جهت نمای شبه جزیره بود.
شکوه او نگذاشت
در سده ی انحطاط زندگی کند.
روح رخشان او نگذاشت
در تاریکی سر کند

.

@@@@@@@@@@@
غرور راستینِ او
گیتی  را برایش کوچک کرده بود
به این سبب چمدانش را بست
و آهسته برنوک انگشتان پا،
آن را ترک گفت

… بی هیچ کلامی

هراسی از این نداشت
که سرزمین مادریش او را بکشد
هراس او این بود

که سرزمین مادریش خود را بکشد

@@@@@@@@@@@@@

چون ابری بارورِ شعر
بر دفترهای من بارید
شراب… انگبین … و پرستو را
یاقوت سرخ را.

بر احساس من پاشید
بادبان ها را… پرندگان را
شب های پر از یاس امین الدوله را

@@@@@@@@@@@@@
پس از رفتنش


سده ی  آب به پایان رسید
و سدی  تشنگی آغاز شد

.

@@@@@@@@@@@


همیشه احساس می کردم در حال رفتن است


در چشمانش همواره بادبان هایی بود
آماده ی سفر
بر پلکهای او
هواپیمایی در آستانه ی اوج گرفتن.
در کیف دستی او-در نخستین روز پیوندمان-
پاسپورتی بود… بلیت هواپیمایی
و ویزاهایی برای ورود، به سرزمین هایی که هرگز نشنیده بودیم .
زمانی از او پرسیدم:
این همه کاغذ پاره ها را چرا در کیف داری؟
گفت:
وعده دارم با رنگین کمان

@@@@@@@@@@@@

پس از این که کیف او را


از میان ویرانه ها به دستم دادند
و من پاسپورت او را
بلیت هواپیمایش را
ویزاهاش را دیدم
دریافتم که با بلقیس پیوند نبسته بودم
من همسر یک رنگین کمان بودم

@@@@@@@@@


وقتی زنی زیبا می‌میرد

از دست می‌دهد
زمین تعادل خود را


ماه اعلام می کند برای صد سال

عزای عمومی  

و شعر

و کلمات

و انسان

بیکار می‌شود

@@@@@@@@@@


بلقیس
بلقیس
بلقیس
آهنگ نام او را دوست داشتم
بارها زیر زبان می‌نواختمش
نام من در کنار نام او
به وحشتم می‌انداخت
چون وحشت از گِل آلود شدن ِ دریاچه‌ای زلال


ناساز کردن سمفونی زیبا

@@@@@@@@@@@@


این زن نباید بیشتر می‌زیست
خود نیز این را نمی‌خواست
او چون شعله ی شمع بود و آتشی  
و چون لحظه‌ای شاعرانه
که پیش از آخرین سطر
به انفجار می‌رسد…

مرثیه ی بلقیس

سپاسگذارم از شما

سپاسگذارم از شما

معشوقه ی من کشته شد

حالا می توانید

بر جای این جاوید نام

پیمانه ای بنوشید

و شعر من

ترور شد

و آیا مردمانی در این گیتی هست

جز ما که کشندگان ِ چکامه ایم

برای خرید کتاب این محصول کلیک کنید

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *