اهورا امید – به خاطر این ادبیات عوضی

به خاطر سقفی که نبوده روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت
به خاطر سيگار و به خاطر سرطان
برای کشف زنی قد بلند در فنجان
برای آنها که وصله ی تنت شده اند
برای خاطره هایی که دشمنت شده اند
به خاطر غزل گير کرده در دهنت
برای مرده ی جامانده توی پيرهنت
برای آنها که در تنت مرور شدند
به خاطر آن هایی که از تو دور شدند
به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی
خدای گم شده در چند جمله ی عربی
برای خاطر شعر – اين دکان رنگ رزی –
برای اين ادبيات ِفاخر ِعوضی
برای بالا آوردن جنون تنت
برای جن های مست کرده در دهنت
به خاطر بطری های چيده روی زمين
به خاطر سردرد و به خاطر کدئين
برای ماندن اين دردهای سر در گم
به خاطر بیخوابی ، به خاطر واليوم
برای وا شدن زخم های آخری ات
به خاطر سيگار و غذای حاضری ات
قرار شد اندوه تو مستمر بشود
مقدر است که رنج تو بيشتر بشود
که تا نفس میآید دوندگی بکنی
مقدر است بمانی و زندگي بکنی :
شبيه قلبی که در نوار پيچيده
شبيه خفاشی که به غار پيچيده
شبيه خودکشی عنکبوت تنهایی
که گردن خود را لای تار پيچيده
شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای
که بوی خونش توی قطار پيچيده
شبيه آدم از ياد رفته ای که دلش
به دور پاهای انتظار پيچيده
شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش
هزار تا خبر ناگوار پيچيده
شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای
که بوی ترسش وقت ناهار پيچيده
شبيه گم شدن کارمند جزئی که
جنازه اش دور ميز کار پيچيده
شبيه نعشی که پيچ خورده دور خودش
سی و دوبار سرش دور دار پيچيده
شبيه مين خنثی نکرده ای شده ای
که در سرش هوس انفجار پيچيده
تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند
32 تا شمع لعنتی که فوت شدند
سی و دو تا شمع لعنتی که توی سرت
تو دود میکنی و سوت میزند پدرت
سی و دو جلاد لعنتی که منتظرند …
سی و دو تا بمب ساعتی که منتظرند …
سی و دو پوکه ی خالی شده ميان تنت
سی و دو تا دندان شکسته در دهنت
سی و دو رابطه ی پشت سر گذاشته ات
سی و دو نفرين از مادر نداشته ات
سی و دو زخم که اندازه ی تن اند هنوز
سی و دو زن که تو را جيغ میزنند هنوز
سی و دو تا زن در جيب های پيرهنت
سی و دو بوسه ی شلاق خورده در دهنت
سی و دو مار … که در دوزخ سر تو پُرند
سی و دو گرگ … که در برفها تو را بخورند
سی و دو تا پل درهم شکسته پشت سرت
سی و دو عقرب آتش گرفته در جگرت
سی و دو مرتبه روی طناب بند شدن
سی و دو بار زمين خوردن و بلند شدن
ميان پنجه ی ديروزها مچاله شدی
به زندگی چسبیدی ، سی و دوساله شدی
برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده
برای ديدن صدباره ی پدرخوانده
به خاطر تنها تر شدن … برای جنون
برای اين سرگيجه … برای غلظت خون
برای جیغی که در سرت بلند شده ست
برای روح زنی که هميشه در کمد است
برای يک بشقاب اضافه موقع ِشام
برای يک شبح قوز کرده در حمام
برای کندن اين زخم های بی تسکين
به خاطر بیداری ، به خاطر کافئين
برای چاقو دادن به دست های جديد
برای دوست شدن با شکست های جديد
برای رد شدن تانک ها … برای تفنگ
برای خوردن قحطی ، برای ديدن جنگ
برای رد شدن از روی نعش کودک ها
برای آمدن بمب ها و موشک ها
برای مرگ … زن هرزه ای که میآید
برای درک ِزمين لرزه ای که میآید
برای گفتن اين فحش های زير لبی
برای اين شعر بی روايت عصبی
به رقص مرگ ميان تنت ادامه بده
نفس بگير و به جان کندنت ادامه بده
حامد ابراهیم پور
« اين مثنوی را سال 90 و در شب تولد 32 سالگی ام نوشته بودم ، دوست دارم اين شعر را »





